در سوگ دوست/ برای امجد علی مرادی

یادته تو همون دیدار کوتاه در اون اتاق تنگ ونمور بیمارستان که به زور سه تخت رو در اون جا داده بودن و معلوم بود که قبلا موتور خانه بوده چه حرفا که نزدیم… اونروز بد جور خوشگل کرده بودی… روز قبلش اصلاح سر و صورت و ابروهای پر پشتتم کوتاه کرده بودی…گفتی دیروز صلاح آرایشگر آورده و همینجا اصلاح کردن… گفتم چیه خوش تیپ کردی گفتی:” به خوا گه وجی…دهی من خهریکم ئه مرم…خونا کریی به چلکنیو ناشیرینی بمرم…ئه شی جوان بم” و تو به راستی مرگ را هم طنازانه نگاه میکردیو چون آخرین تابلوی نمایش زندیگیت…

آخرای شب بهم زنگ زدن که بیا خونه کاک امجد… اومدم ولی تو نبودی…یادت بود ویادگاریات… راستی چه عجله ای داشتی…چرا تو همه زندگیت رو با دور تند رفتی؟ تو همیشه و در همه کارهات عجله داشتی…و ایکاش برای مردن اینقدر عجله نمیکردی…چون حقیقتا زود بود… خیلی زود…تو این یکسال نبودنت خیلی برات دلتنگی کردم… شایدم تو رو بعضی وقت ها بهانه کردم برای دلتنگی های خودم… و شاید گریه های تنهاییم بعضی وقت هاش بخاطر تو باشه…یادته گفتی اگه مردم گریه نکنی…نشد…نشد که گریه نکنم وقتی بالاسر پیکرت تو مسجد اسم “هانا” اومد -حواست که بود حتما بود- مادرش گفت هانا ازت خداحافظی میکرد، منم نتونستم گریه نکنم و باهات بدقولی کردم.البته تو هم بد قولی کردی…تو آمبولانسم بهت گفتم…کی قرار بود تو اولین نفر باشی ؟ قطعه هنرمندان…اصلا نوبتت نبود…چه عجله ای بود نمیدونم…راستی میدونی برات یادواره گذاشتن…البته استارتشو من زدم…همون روز اول مجلس ترحیم که مدیر کل ارشاد اومد بهش گفتم میخوایم یه یادواره برات بگیریم و اونم  موافقت کرد و حتی به رئیس ارشاد گفت همکاری بکنه و قول داد خودش هم بیاد…ولی بعد ستادی تشکیل دادن و کلی جلسه و جلسه بازی و مصوبه…حتما شنیدی که من بعد مدتی دیگه نرفتم…راستش احساس کردم دارن ازت اسطوره میسازن و من میدونستم که تو اینو دوست نداری و اصلا هم تو اسطوره نبودی…تو یه آدمی بودی از جنس بقیه… مثل من و دیگران…هر کاری کردم نتونستم به خودم بقبولانم که یه سری از دوستان بزرگت کنن…بیشتر از اونی که بودی…تو بزرگ بودی و خواهی بود ولی اسطوره نبودی…

و یادوارهات برگزار شد…یک یادواره خانوادگی…فامیل و آشنا، و از دوستان تآتریت خبری نبود جز چند نفر که مقاله خوندن و خاطرات دوران بیماریت رو گفتن…آخه خیلیاشون باهات خاطره نداشتن…اگر هم داشتن مال همین سالای آخر بود…منم که خواستم از خاطرات و دوستی های حدود چهل ساله باهات بگم نذاشتی حرف بزنم… چی؟ باور کن…نذاشتی برم بالا و راجع به تو حرف بزنم…حتما گفته بودن اگه بره بالا با اردنگی میاریمش پایین… آره منو… دوست کاک امجد رو…کاشکی بودی و بهشون میگفتی که تو اون جمع من قدیمی ترین دوست بودم که دوستت داشتم… از دیگر دوستان تآتریت هم کسی نبود یا نیومده بودن یا دعوتشون نکرده بودن. راستی تو اون مراسم میگفتن تو گفتی پدر تآتر سقزی…واقعا گفتی؟ من که باورم نمیشه گفته باشی…پدر تآتر سقز یعنی چی؟ تو روح تآتر سقز بودی…و الآن که نیستی پدر تآتر سقز بی تو احساس بی روحی میکنه نه بی پدری…. که پدر زیاد داره…پدر خوانده هم زیاد پیدا کرده…

از اوضاع بعد تو بگم؟ چه اوضاعی… خوش به حالت که نیستی…پشت سر هم یه چیزایی به اسم تآتر اجرا میکنن…نیستی که ببینی سر پول در آوردن از طریق نمایش چه دعوائیه… لودگی پشت لودگی به اسم “تآتر کمدی” سالن هر شب پر…فروش های ده میلیونی… دروغ؟ دروغ نمیگم به این قبله…از شهرهای دیگه م میان…دیگه شهید دوم و جان نثارو یاغی ها و نرگس و مرگ حلبچه و چهار صندوق  و میراث و اسب سفید رو ولش کن … دیلا خانم… ژیلا خانم…سلطان سلیمان و عروسک جادوگر و…. اسم نمایش های الانه… نویسنده؟ کدوم نویسنده مومن… شب ماهواره ببین… صبح اجرا کن…ای… این وسط تک وتوکی از بچه ها موندن که هنوز گذشت اون وقت ها…

راستی تنهایی اذیت نمیشی؟ تقصیر خودت بود… اینقده عجله داشتی که انگار اون قطعه یکساله پر میشه و جا نمیمونه واسه من و تو… خبر نداری که یک کمیته تشکیل شده که هر کی که بیاد اونجا باید اون کمیته تشخیص بده هنرمنده یا نه…بعد بذارن بیاد قطعه هنرمندان…منم جزو اون کمیته م…یعنی یکی از کسانیم که باید تائید کنم کی هنرمنده و کی نیست…حالا موندم اگه من بخوام بیام پیشت… کی تشخیص میده که من میتونم همسایه ت بشم یا نه.

 

خلاصه اوضاعیه که خوش به حالت نیستی که ببینی…ولی جدا دلم برات تنگ شده… یاد حرفات… یاد صدات… یاد درد دلات… و تنهائیات که خیلی شبیه هم بودیم و از تنهائیمون حرف میزدیم…چه نمایشی واسه هم لطیفه میگفتیم و میخندیدیم… مرور خاطرات…بحث سینما و تآتر… تجزیه و تحلیل فیلمها… کارگردانا… بازیگرا… سفرهایی که با هم داشتیم…بابل و آمل و گرگان و گنبد کاووس وآق قلا رو یادته؟ آی که چه روزایی بود…. یادته اون فامیلتون تو آق قلا رئیس پاسگاه ژاندارمری بود…؟ ما رو برد با خودش؟ میگرفتن و من و تو چه بادی به؟ انداخته بودیم که انگار سرداریم…یادته شب از دیوار مسافر خونه رفتیم پایین پرتقال دزدی خونه همسایه…آوردیم همه ش نارنج بود…یادته بهم دو تومن دادی گفتی برو پرتقال و سیب و هندوانه و خیار و ۳ کیلو موز بگیر مهمون داریم…تو هتل آرمسترانگ خیابان سعدی که الآن آرمان شده…جشنواره تآتر بود و منم اولین بارم بود که میومدم تهران…گفتم با دو تومن مگه این همه میوه میدن؟ تازه از کجا بگیرم…گم میشم… و چقدر خندیدیم…یادته کافه کوروش وجریان پاپیون زدن تو… یادته عروسیت چه سرمایی بود…اون شب … یادته چراغ توری افتاد وشکست…تو را که میرفتیم…بعدها گفتی زندگیم داغون شد چون همون شب اول چراغ افتاد و شکست…یادته میگفتی چراغ دست من بود افتاد… ولی منم میگفتم بخدا دست من نبود… دست مظفر بود و الآنم قسم میخورم دست من نبود تا باور کنی… به جان هاناهای غریب دوتامون اون چراغ دست من نبود…باور کن… ای… خیلی دارم از این یادته ها…ولی دیگه غمگینم…واسه امروز غمگینم…بسه… آخه مهمون داری…سالگردته…اولین سالگرد رفتنته…و چه سخته باورش…پاشو…مهمون داری…ببینی عیالن اومده…دوستان اومدن…صلاح…حمه…داریوش… و… و… نمیدونم… به خیلی ها گفتم بیان… نیومدن که نیومدن… نگران اونا نباش گرفتارن و شاید یادشون رفته امروز چه روزیه… ولی من یادمه… خود تو… مهربونیاتو… اخماتو… صداتو… همه خاطراتو… الانم دیگه مهمون داری… به مهمونات برس…من دوباره میام پیشت… می بینمت و حرف میزنیم… کپ میزنیم… و شایدم یه جوری بیام که بمونم… پیشت بمونم برای همیشه…و بشینیم یه دل سیر فیلم ببینیم… تآتر ببیینیم… و کمپ بزنیم…شاید همین روز اومدم… شاید 

/ 0 نظر / 35 بازدید